نقطه ... سر سطر!

عمری است که در تلاشم تفاوت تکه چوبی افتاده در گوشه‌ای را با تکه چوبی دیگر اما آویزان به دیوار بفهمم. من خود را اویزان بر دیوار گیتی می بینم. خداوندا چرا مرا تراشیدی تا در نظر زیبا باشم تا مرا به دیوار بکوبند؟ من خاک بودم... تکه چوبی بودم نتراشیده... خامِ خام... آزادِ آزاد... اما اینک که روح بزرگ تو را حمل میکنم، باید رسمی روی صندلی بنشینم و ادای آدم بزرگها را دربیاورم.

مرا آزاد کن!

دلم برای آن تکه چوب آویزان میسوزد. میگویند:معرق! میگویند مهذب! میگویند زیبا اما من میگویم اسیر!

ادمها برای اینکه دیوارهایشان را زیابکنند او را اسیر کردند! من چی؟ دیوار چه کسی را تزیین کرده‌ام؟

مرا آزاد کن!

میخواهم همان خاک باشم که با وزش بادی سبکبال به هر طرف پرواز میکند. آیا این نهایت ارزو نیست؟ ما ادمها وقتی اینهمه دلبستگی و عادت و وابستگی که برای خود درست کرده ایم و هر روز بین آنها چون توپ فوتبال پاس میشویم آنوقت گمان میکنیم داریم زندگی میکنیم! اما تکرار حلقه‌های زنجیر به اسارت ختم میشود نه زندگی!

مرا آزاد کن!

شاید کسی گمان کند آن تکه چوب افتاده گوشه‌ای تنها، غمگین است. و یا روزی طعمه موریانه‌ها میشود و خلاص. اما چرخ زندگی بر تعریف ما نمیچرخد. آنچه ما آنرا پایان مینامیم یکی از هزاران ابتداست. و موریانه‌ای را خوشحال کردن همه زندگی یک تکه چوب است. زندگی آیا به نفس و نبض و دما بسته است؟ آیا بادی که در روزهای سرد زمستان برگهای آنسوی پنجره را نوازش میکند زنده نیست؟ و آیا حشره‌ای که روی گلی مینشیند چون نمیداند اینترنت چیست عقب افتاده است؟ آیا کارگر ساده‌ای که در خانه‌ای از جنس سنگ روز و شب عرق میریزد و از تکنولوژی دور است، مرده است؟ چنین نیست! چرخ زندگی بر تعریف ما نمیچرخد!

/ 1 نظر / 3 بازدید
مجيد

[قهقهه]