یک سوال تکراری

با سلام به دوستان؛

از دوران نوجوانی یک سوال، سلولهای خاکستری مغزمو (که حالا دیگه ذغالی شدن) بخودش مشغول کرده بود و همیشه در پس زمینه ذهنم این سوال تکرار میشد: من اینجا روی کره خاکی چیکار میکنم؟ واسه چی خلق شدم؟ و وقتی در حال یه کار بی هدف بودم مثلا با دوستان نشسته بودیم وشوخی کنان تخمه میخوردیم وبه ریش عالم میخندیدیم به یاد این سوال می افتادم و با خودم میگفتم آیا زمین و زمان و چرخ و باد و هزار کوفت و زهر ماری دیگه دست به دست هم دادن تا من بیام اینجا و وقت خودمو بیخودی با دوستان ناباب تلف کنم؟ آیا هدف خلقت من این بوده؟ و هر جوری بود به بهانه ای از دوستان جدا میشدم و دوباره خودم رو تنها و در پیدا کردن جواب این سوال سخت ناتوان میدیدم.

البته میدونم خواننده های محترم این سطور هم حداقل برای چند ثانیه به این موضوع فکر کرده اند و این سوال فقط یقه من رو نچسبیده. بقول شاعر:« سالها فکر من این است و همه شب سخنم.... که چرا غافل از احوال دل خویشتنم.... ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود.... به کجا میروم آخر ننمایی وطنم». حالا که از اون روزها سالهای زیادی گذشته و احساس میکنم پخته تر شدم و با دید بازتری مسایل رو حلاجی میکنم، مقدار زیادی از پاسخ اون سوال رو دریافت کردم و دوست دارم با خوانندگان محترم در میون بذارم. البته هر جای حرفام حاوی اشکال، مشکال، اشتباه، مشتباه، غلط یا احیاناً ملط بود مشتاقانه و تا سر حد مرگ خواستار راهنماییهای برادرانه و احتمالا خواهرانه شما هستم:

ببینید کل قضیه از اینجا شروع میشه که یه موجودی (خدا) که صاحب این دم ودستگاه خلقته دوست داشته به مخلوقاتش لطف کنه یا بقول خودمون حال بده. اما واسه حال دادن شرط وشرایط داره. شرطش هم اینه که هر کی تونست با مخلوقات دیگه مهربون باشه و در عین حال روی اعمال و رفتارش کنترل داشته باشهو در کل آدم خوبی باشه میتونه از اون امکانات (بهشت) استفاده کنه. شما تصور کنید یه بابابزرگی بخواد ارث و میراثشو به نوه ها و نتیجه هاش ببخشه یه جوری که این ارث و میراث و این نام نیک بمونه. خب بابابزرگه میاد از بین نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها و ندیده ها و .... هاش عاقلترینهاش و با اخلاقاش و با معرفتاش رو جدا میکنه نمیاد که معتاداش و بی بندوباراش و بیمعرفتاش و تن لشاش و انتخاب کنه. میاد؟؟ باور کنید نمیاد.

مخلص کلوم اینه که آدمایی که بتونن توی فرصت زندگی خودشون رو نشون بدن که ما اینیم و روی اعمالمون کنترل داریم و نسبت به دیگران دلسوزیم و حقوق دیگران رو زیر پا نمیزاریم و در جهت رفع مشکلات دیگران تلاش میکنیم و .... میشه امیدوار بود که به جایی برسن. بعنوان مثال حضرت یوسف(ع) ثابت کرد که در روبرویی با جنس مخالف توانایی کنترل خودش رو داره. حضرت عیسی(ع) عاشق دیگران بود. حضرت ابراهیم(ع) به خاطر خدا از فرزندش گذشت و ... اینها مثالهایی است که ما رو تشویق به خوب بودن کنه و به ما راهی رو نشون بده که عاقبتش خیره (بهشت). کسایی که نتونن ثابت کنن فقط زمان رو از دست دادند.

حالا یکی مث من یا  یکی مث شما اونقدر توی پیچ و خم زندگی گیر کردیم که یادمون رفته واسه چی زنده ایم. فقط فکر و ذکرمون شده اینکه هر روز درآمدمون رو از روز قبل بیشتر کنیم تا بتونیم بیشتر در رفاه باشیم. غافل از اینکه این زندگی نهایتش 70 سال طول بکشه که آخراش هم با زهر ماری و بی دندونی و با عصا و پیری و ناتوانیه که ده سال ازش کم میکنیم میشه 60 سال. یعنی 60 تا تحویل سال. یعنی 60 تا 365 روز. یعنی 21900 روز.بنظر شما 60  سال اونقدر زیاد هست که ما بخاطرش بیایم فلسفه خلقت رو از یاد ببریم و اونقد بریم تو نخ زندگی که خودمون رو فراموش کنیم؟؟؟؟؟؟ مثل مسافری که به سمت مقصدش در حال حرکته در حین حرکت به یه شهر بازی میرسه از بس غرق بازی میشه که روزها و سالها سپری میشه اما اون مسافر یادش رفته که اصلاً واسه چی سفرش رو شروع کرده. (خیلی مثال خفنی بود؟)

پس از خر شیطون پایین بیایید و کارت سوختتون رو وارد دستگاه کنید اگر دیدید که کارتتون سوخته بدونید باید سوار وسیله نقلیه دیگری شوید چون این وسیله نقلیه قابل اعتماد نیست. موفق و موید باشید.

/ 1 نظر / 5 بازدید
omid

salam.jaleb bod va tanzamiz.movafagh bashi.