خواب بس است

سلام به اهالی نت! دوستان و هم بلاگها!

امروز بعد از سالها در لابه لای فرصتهای زندگی، چند دقیقه گیر آوردم و در آن چند دقیقه به نیت تفکر و به قصد شکستن زنجیر تکرار که تمام وجودم را اسیر کرده، دو سه دقیقه گریستم!

بعد از آن که خوووووووب آهنگ هق هق سینه ام با آه و اشک ممذوج شد و آهسته آهسته، آرام شدم، یقه خود را گرفتم و بر سر خود فریاد زدم:

این است زندگی؟ این است برآیند تمام دانش، عمر، فهم، هوش، قد، هیکل، خوردن، خوابیدن و انسانیتم؟

آیا تمام کهکشانها برای رسیدن من به این نقطه آفریده شده‌اند؟

آیا من باید در بین چرخ دنده ‌های بی رحم چیزی بنام زندگی که از آن جز جنازه ای نمانده است تا آخر عمر له شوم؟

آیا من باید در این تسلسل و تکرار خوردن - کار - خواب تا ابد گرفتار باشم؟

آیا روح بزرگی که در من دمیده شده است تا دم مرگ باید خفت این زندگی که نه مردگی را بچشد؟

کو آنهمه آرزوهای بربادرفته؟

کو آنهمه هارت و پورت؟

کو آن دنیایی که فقط در رویاها به آن سفر میکردی؟

تو که گفتی نماینده خدا هستی بر زمین!

ای خلیفه الله گرفتار پول!

ای روح کلاهبردار!

ای فرشته دروغگو!

و ای خدای بالقوه که معلوم نیست زمان بالفعل شدنت!

قرنها طول کشید تا پس از کان و نبات و حیوان به مرحله انسان برسی!

و پس از آن سالها طول کشید تا چند دقیقه فعلی را گیر بیاوری و حسرت آرزوهایت را بخوری!

اینک کاسه کوزه این نوع زندگی را جمع کن و کرکره دکان دروغ را پایین بیاور!

و تبری بردار و اساس آنچه زندگی نکبت بار ٢٠٠٩ نام دارد از ریشه ویران کن!

مجسمه های دروغین روزمرگی، جاه طلبی، پول پرستی، کلاهبرداری، حق کشی و دروغ را تکه تکه کن!

و در اتاق کوچک دلت شمعی از جنس عشق روشن کن!

و بگذار بسوزد و بسوزی!

و دیگر هیچ ...

******

آمده‌ام که بنویسم

/ 0 نظر / 3 بازدید